توهم شفافیت؛ فکر می‌کردم که فکر می‌کردی

  تابه‌حال چند بارشده که: مطمئن باشید حرفی را واضح گفته‌اید، ولی برای شنونده نامفهوم بوده؟ رفتار مخاطبتان را نتیجۀ لج‌بازی یا مخالفت دیده‌اید؟ کاری را برای کسی انجام داده ولی کاملاً برعکس خواستۀ او بوده؟ [مدتی به این پرسش‌ها توجه کنید و سپس ادامه دهید.] می‌خواهم داستانی تعریف کنم. علی مدیر قسمتی است که کارهای مربوط به امور مشتریان را انجام می‌دهند. روزی علی تصمیم می‌گیرد

مایندودیو؛ تجربه‌ای از «توجه به جزئیات» و «نگاه به کلیات»

حدود پنج سال پیش ایده‌ای در مورد خواب داشتم که بسیار توجه و ذهنم را مشغول کرده بود. ایده ساده بود. شبکۀ اجتماعی با محتوای خواب. می‌خواستم به خواب دیدن بیشتر توجه کنم و دیگران را به این موضوع دعوت کنم. ایده را با دوستم سروش، مطرح کردم. استقبال او را که دیدم، به‌سرعت کار را شروع کردیم. بعد از چند ماه Mindudio متولد شد. حدود دو سالی بر

تهران، شهر زیبا؛ البته از نگاه قدردان‌گونه

چند سال پیش برای تمرینی سعی کردم نکات مثبت اطراف خود را بیابم. این تمرین از دیدگاه «قدردان گونه» شکل‌گرفته بود. تلاشم این بود تا نکاتی که در شهر، رفتار و فرهنگ جامعۀ اطرافم وجود داشت را شناسایی کنم. پس از یک هفته توجه، برای مطرح کردن دست‌یافته‌هایم با دوستم قرار گذاشتم. باعث تأسف بود که دست‌خالی بودم و در آن زمان نکته‌ای توجهم را

چگونه با اصل زندگی ارتباط نزدیک داشته باشیم؟

توجه به اتفاق‌های روزمره از جالب‌ترین روش‌ها و یادگیری متسقیم از اصل زندگی‌است. دیروز چند اتفاق جالب افتاد و جالب‌ترینش، آخری و در تاکسی بود. تکه‌تکه مسیر را پیاده رفتم و گمانم حدود ۹کیلومتری پیاده این‌طرف و آن‌طرف کردم. بعدازظهر بود و خسته بودم، تاکسی گرفتم تا سریع‌تر به خونه برسم. مسیر دوم تاکسی سخت بود. ده – پانزده تاکسی رد شدند و هیچ‌کدام به مقصد

ماجرای یک تصمیم؛ بخش دوم: معجزه مرگ

توضیح: این نوشته، قسمت دوم و آخر پُست «ماجرای یک تصمیم» است. مرگ را معمولاً نمی‌پسندیم و از آن واهمه داریم. چراکه فکر می‌کنیم مرگ، پایان است و بعد از آن هیچ! ولی تا مرگی نباشد، تولدی هم نیست. همانطور که ما به‌عنوان انسان دارای توانایی‌های نامحدودی در انجام کارهای مختلف هستیم و همه با تمرین و  آگاهی امکان دسترسی به پتانسیل‌های نامحدود بشر را دارند، در

ماجرای یک تصمیم؛ بخش اول: شناسایی الگوهای رفتاری

دیروز متوجه شدم که مدتی‌است سعی می‌کنم کاری را انجام‌دهم و بیشتر از آنکه اقدامی‌کنم، به‌قولی گوشهٔ ذهنم نگه‌می‌دارم. این زمان برای دوهفته اخیر به‌همین شکل بوده ولی حواسم بهش جمع‌نشده بود. البته دقت که می‌کنم متوجه می‌شوم این از آن دسته کارها بود که نیاز به همکاری و پیگیری چندنفره و گروهی بود و به‌تنهایی کار زیادی پیش نمی‌رفت. داستان از آنجا شروع شد که سعی‌کردم در کاری

۳ روش برای یافتن نیازهای واقعی خودمان

تا زمانی که چیزی را از دست ندهیم، متوجه نیستیم که چقدر نیازمان در این دنیا کم است. جیمز بَری چند روز پیش با دوست عزیزی در مورد خودمان و زندگی‌مان صحبت می‌کردیم. از من درمورد دیدگاه و روش زندگی‌ام پرسید. با کمی تأمل شروع‌کردم. در این شرایط معمولاً اولین نکته‌ای که در زندگی‌ام نمایان می‌شود، «نیاز» است که برایم مفهومی بسیار مهم است و تلاشم این