۹ مانع رسیدن به پول چیست؟

دست‌هایی برای برکت

چند سالی است که کتاب و فیلم «راز» منتشرشده و علاوه بر استقبال جهانی، در ایران هم طرفداران خاص خود را پیداکرده است. عده‌ای از آن به امیدی وسیله‌ای برای خواسته‌هایشان استفاده کرده و آن را چند ده باری خوانده‌اند. قانون جذبی که در این کتاب صحبت می‌شود، آن‌قدر ساده و سهل به نظر می‌آید که گویی فقط با تصویر کردن رؤیاها فقط باید منتظر پستچی بمانی تا آن‌ها را یکی‌یکی بیاورد. البته به گمانم قوانین طبیعت آن‌قدر هم سخت و دور از دسترس نیست ولی نیاز به یادگیری مهارت‌های آن دارد. چند روز پیش در گشت‌وگذار اینترنتی، تبلیغی...

چطور می‌توان رها کردن را تمرین کرد؟

پرواز مرغ‌های دریایی

در شرایط مختلفِ ناراحتی، غم و انواع سردرگمی، به رها کردن تشویق می‌شویم. می‌گویند «رها کن»، «در زمان حل می‌شود» و «در توان ما نیست». گاهی در جواب می‌گوییم: (در این شرایط) چطور رها کنم؟ توانایی‌اش را ندارم! این موضوع را نمی‌شود رها کرد. ولی واقعاً رها کردن یعنی چه؟ رها کردن یعنی برداشتن تمرکز از مسئله، مشکل یا ناراحتی. گاهی آن‌قدر به مشکلی گیر می‌کنیم که حتی نمی‌توانیم خود را از آن رها کنیم؛ مانند ماهی که به قلاب گیرکرده و برای نجات خود در تقلاست. زمانی که ما نیز گرفتار مسئله‌ای می‌شویم، ناخودآگاه به آن موضوع قلاب...

۸ روش برای یادگیری از دوران گیجی

مردی ایستاده در غروب

هفتهٔ گذشته چند نفر ایمیل فرستادند و سؤال‌های مشابهی پرسیدند. مستقیم یا غیرمستقیم می‌خواستند بدانند که در این مرحله از زندگی چه‌کار کنند؟ فکر می‌کنم که نوشتهٔ لب مرزی‌ها با بسیاری ارتباط برقرار کرده و سؤال‌هایی در ذهنشان ایجاد کرده است. به گمانم این همان  پرسشی است که بسیاری در دنیا با آن سروکار دارند و اگر پاسخی برایش پیدا کنند، دنیا وارد مرحلهٔ جدیدی از آگاهی می‌شود. حالا چه کنم؟ گاهی نمی‌دانیم که چه می‌خواهیم، نمی‌دانیم چه‌کار کنیم و نمی‌دانیم به دنبال چه باشیم؟ از کودکی ندانستن را خوشایند ترسیم نکرده‌اند. چطور نمی‌دانی؟ این را هرکسی می‌داند! پس تا حالا چه یاد گرفته‌ای؟ همیشه...

۳۵ درسی که در ۳۵ سال زندگی آموخته‌ام

تصویر آیدین حبیبی در تولد ۳۵ سالگی

از دو سال پیش، هم‌زمان با راه‌اندازی «قدم زدن در باغ عدن»، سنت هدیه دادن به خودم را آغاز کردم. قبلاً در ۳۳ و ۳۴ سالگی نیز این کار را انجام داده‌ام. سنتی که برای خودم جالب بود که با انجام آن متوجه شدم، بیش ازآنچه فکر می‌کردم، لحظات خوش و لذت‌بخش در طول سال داشته‌ام و می‌توانم قدردان‌تر از گذشته زندگی کنم....

یک دلِ باز، دلی آسیب‌پذیر نیست

دختری در غروب

«اما اگر درونم را بیش‌ازحد بازکنم آسیب می‌بینم؟» این جمله یا مشابه آن را در کارگاه‌هایی که با عنوان «نوشتن با دلِ باز» درس می‌دهم، می‌شنوم. مردم مشتاقانه، به این جمع‌ها می‌آیند؛ باوجود این‌که زخمی و خسته‌اند و نمی‌دانند آیا درون‌مایهٔ دنبال کردن این مسیر رادارند یا نه. می‌خواهند سفرهٔ دلشان را باز کنند، داستانشان را بی‌غل‌وغش و بدون ترس تعریف کنند. می‌خواهند باوجود حساسیت خود، بدون حائل زندگی کنند، اما هم چنان می‌ترسند. ترس از اینکه قضاوت یا شرمنده شوند، از اینکه کسی به آنها بگوید باارزش نیستند یا پایشان را از گلیمشان درازتر کرده‌اند. آنها پیش‌ازاین آسیب‌دیده‌اند...